loading...
حقیقت عشق
راز بازدید : 0 یکشنبه 08 تیر 1393 نظرات (0)

هرچی بهت گفتم عین حقیقت بود اگه هنوز پیشت ارزش دارم وبی که به اسم دوتامون بود رو راه بنداز بحرفیم و بذار حرفامو بزنم. میدونستم به وب سر میزنی و همه اشتباهات رو قبول دارم. و یه فرصت برای صحبت کردن میخوام پس لطف کن بیا حرف بزنیم

 اگر شاد باشید می گویند که ساده لوح وپیش پا افتاده اید....


اگر سخاوتمند و نوعدوست باشید می گویند که مشکوکید...

اگر گناهان دیگران راببخشید می گویند ضعیف هستید...

اگر اطمینان کنید می گویند که احمقید...

اگر تلاش کنید که جمع این صفات را در خود گرد آورید٬

مردم تردید نخواهند کرد که شیاد و حقه بازید.
دخترک و پسر هر دو با هم خيلي خوب بودن اونا هر روزبه پارک ميرفتند وخوشحال

بودن اونا انگارتوي يه دنياي ديگه اي به سرميبردند اصلا به اطراف خودشون توجهي

نميکردند و فقط به خودشون فکر ميکردند تا اينکه روزاي خوشي تموم شد...

يه روزي که باهم رفته بودند پارک دخترحالش بدشد و بي هوش شد دخترتوي بغل

پسرک بي هوش افتاد و پسر هم نگران که چه اتفاقي براي عشقش افتاده بعدازاين

پسر دخترک رابرد پيش دکتر ودکتر هم بعد از معاينه دختر او رافرستاد تا که آزمايش

بگيرد و برگردد... جواب آزمايش بعد از چند روز رسيد

پسررفت پيش دکتر... دکترسکوت کرد وچيزي نگفت پسرعصباني شد و از دکتر پرسيد

:که عشقم چششده؟

دکتر بعد از چند دقيقه صحبت خودش راشروع کرد دکتر با مقدمه  چيني زيادبه پسر

گفت که دخترچششده...پسر يه دفعه شکه شد انگار که دنيا روي سرش خراب شده

وکاملا دگرگون شد...پسربه خونه رفت و کلي با خودش فکرکرد او فکر ميکرد وگريه ...

روز بعد دوباره دوران خوشي دختر و پسر امد دوباره اونا به پارک ميرفتن و خوشحال

بودن... دختر هي از پسر ميپرسيد که دکتر اون روز چي گفت اما پسر جواب نميداد و

بحث رو عوض ميکرد تا اينکه طاقت دختر سر اومد

دانلود آهنگ جدید مرتضی پاشایی نگران منی

و گفت که اگه نگي ديگه باهات

حرف نميزنم و پسر هم گفت اگه ميخاي بفهمي فردا بيا خونمون دختر هم قبول کرد...

روز بعد دختر به خونه پسر رفت ...داخل خونه شد سلام کرد و رفت روي مبل نشست

دختر دوباره سوال خود را پرسيد اما پسر در جواب دختر گفت :توبامن ..... ميکني

دخترگفت: ديوونه شدي حالت خوب نيس چيزي خوردي اما پسر دوباره حرف خود را زد

اما دختر قبول نکرد...پسر دخترک را به زور به اتاقش برد و به او تجاوزکرد... دختر داشت

گريه ميکرد و تقلا اما پسرگوش نداد و کارخودش را کرد وقتي که کار پسر تمام شد

دختر را ول کرد

دختر از دست پسرخيلي عصباني بود و ديگه پسر را دوست نداشت و گريه ميکرد...

پسر از کارش خيلي خوشحال بود و گفت: حالا منم مثل تو ايدز دارم حالا منم با تو

ميميرم... دختر يه دفعه جاخورد گريه اش قطع شد و ساکت شد..... 

اطلاعات کاربری
  • فراموشی رمز عبور؟
  • آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1
  • کل نظرات : 0
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 0
  • آی پی امروز : 0
  • آی پی دیروز : 0
  • بازدید امروز : 1
  • باردید دیروز : 0
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 1
  • بازدید ماه : 1
  • بازدید سال : 3
  • بازدید کلی : 6