با نگــاهــی متفـــاوت
With a different look

کنگره بین الملی شعر ایثار

پست شماره 479
17:04 , دوشنبه 09 بهمن 1402

🔹پیش کنگره هشتمین دوره شعر بین المللی ایثار 
🔹استهبان، بهمن ماه ۱۴۰۲

🔻 به مناسبت دهه مبارک فجر، شب شعر ایثار در استهبان برگزار می گردد.

🔘زمان: پنجشنبه، ۱۲بهمن ماه ۱۴۰۲
🔘مکان: حرم مطهر امامزاده پیرمراد

⏪ روابط عمومی بنیاد شهید و امور ایثارگران شهرستان استهبان

🕌آستان مقدس امامزاده سیدمحمد پیرمراد علیه السلام.استهبان.فارس

توجه : تمام حقوق مطالب براي سایت ادبی شهید رابع استهبان محفوظ مي باشد.

  • نويسنده :
  • بازديد : 13
  • ديدگاه شما میهمان گرامی : 0

میلاد فاطمه - س

پست شماره 186
6:00 , چهارشنبه 13 دی 1402

در نیمه یِ شب شهاب گل کرد 
بر رَغمِ شب آفتاب گل کرد 

بارِش بگرفت رحمتِ عشق 
در فصلِ خزان سحاب گل کرد 

جوشید گلاب از دلِ گل 
در موسمِ گل گلاب گل کرد 

ساقی بگرفت دورِ دیگر 
در ساغرما شراب گل کرد 

مستان همه فکر نوش نوشند، 
در گردشِ می شتاب گل کرد 

شد بدر؛ مَهِ وجودو هستی 
صبح آمد وآفتاب گل کرد 

خورشید شکفت در مدینه 
برطعنه ی شب جواب گل کرد 

نقّاشِ اَزَل کشید نقشی 
کز قدرتِ او کتاب گل کرد 

نیلوفرِ باغ ؛ آفرینش، 
با آن هم پیچ وتاب گل کرد 

در جوششِ چشمه سارِ هستی 
سیمای زلالِ آب گل کرد 

از بطنِ خدیجه نورِ توحید، 
در بسترِ آن جناب گل کرد 

حوران بهشت پایکوبان، 
بربط به سرِ رَباب گل کرد 

شادیّ و سرور وشورِمیلاد 
در سینه یِ شیخ وشاب گل کرد 

از بویِ گلِ وجودِ زهرا، 
شادی به لبانِ باب گل کرد 

بر رغمِ خزان، بهار این بار 
شاهد شد و بی نقاب گل کرد 

آن گلبنِ پاکدامنِ دهر 
در خانه ی بوتراب گل کرد 

تابید فروغِ روی زهرا .
در شأنِ زنان، حجاب گل کرد 

در گلشنِ مِهرِ او عفافش، 
هر زن کند انتخاب گل کرد 

هر یاسمنی که کرد در عمر، 
از اجنبی اجتناب گل کرد 

با تربیتِ شهید، مادر 
در صحنه ی انقلاب گل کرد 

از مقدم گل به وجد آمد 
"محزون" که به شعرِ ناب گل کرد 

علی اکبر شجعان

توجه : تمام حقوق مطالب براي سایت ادبی شهید رابع استهبان محفوظ مي باشد.

  • نويسنده :
  • بازديد : 499
  • ديدگاه شما میهمان گرامی : 1

سلام بر دل پرخون مسجدالاقصا

پست شماره 478
9:52 , پنجشنبه 27 مهر 1402

🥀🌷🥀

سلام بر دل پرخون مسجدالاقصا
به مسجدی که خداوند گفت: «بارکنا…»

سلام ما به تو و دست های بسته شده
سلام ما به تو ای حرمت شکسته شده

 

اگرچه شعله به پا کرده فتنه هر طرفی
اگرچه تفرقه در هر کنار بسته صفی

اگرچه کفر به نیرنگ و جنگ بسته کمر
اگرچه تکفیر از پشت می زند خنجر

 

نبرده ایم ز خاطر دمی تورا ای قدس
تویی هنوز تویی آرمان ما ای قدس

ببین که در غم تو لحظه ای نیاسودیم
هنوز چشم به راهان صبح موعودیم

 

فقل لقادَةَ صهيونَ إنّنا آتون
و منكمُ بشديدِ العقابِ مُنتَقِمون

و نحو خيبركم قد أتى لِوى الكرّار
فأين منهُ تفرّون يا بنو الأشرار

ياقدسُ انتِ مسيرُ الفدى،مُنى الأحرار
غداً سنأتي لتحريرِكِ من الأشرار

بگو به دشمنمان، انتقام، سنگین است
و فتح آخر ما قبله ی نخستین است

بگو سپاه علی سوی خیبر آمده است
بگو که دوره کودک کشی سرآمده است

 

قسم به غیرت این کودکان سنگ به دست
که نیست حاصل صهیونیان بغیرشکست

دگر به محکمه های جهان، امیدی نیست
بیا به معرکه اکنون که فرصتی باقی ست

 

نبرده ایم ز خاطر دمی تورا ای قدس
تویی هنوز تویی آرمان ما ای قدس

ببین که در غم تو لحظه ای نیاسودیم
هنوز چشم به راهان صبح موعودیم

Tell the enemy that vengence will be severe.

and our final victory will be will be the first Qibla.

Tell them the army of Ali (a.s.) has marched towards Khayber,

Tell them the time of killing children has come to an end.

We have not forgotten about you for an instance, O Quds.

(for) you are still what we desire, O Quds.

نبرده ایم ز خاطر دمی تورا ای قدس
تویی هنوز تویی آرمان ما ای قدس

ببین که در غم تو لحظه ای نیاسودیم
هنوز چشم به راهان صبح موعودیم

 

دمی که تیغ قیام از نیام، برخیزد
به عزم ما همه دیوارها فرو ریزد

زمانه فتنه ی شام است و ما سحرزادیم
زمین اگرهمه خاموش مانده، فریادیم

 

به رغم توطئه ی نابرادران، هستیم
و در کنار تو ای قدس همچنان هستیم

مباد آنکه رفیقان نیمه راه شویم
شب است و فتنه، مبادا که روسیاه شویم

 

نبرده ایم ز خاطر دمی تورا ای قدس
تویی هنوز تویی آرمان ما ای قدس

ببین که در غم تو لحظه ای نیاسودیم
هنوز چشم به راهان صبح موعودیم
———————————————-

شناسنامه اثر
اجرا: گروه سرود نسیم رحمت تهران
شاعر فارسی: محمد مهدی سیار، میلاد عرفان پور
شاعر انگلیسی: احمد شهریار
شاعر عربی: مرتضی حیدری آل کثیر
آهنگساز و تنظیم کننده: احسان جوادی
تهیه شده در: موسسه آفرینش های هنری آستان قدس رضوی
سال تولید: ۱۳۹۹
ارسال کننده: جابر قربانی نسب
🥀
🆔 http://Rabe4.rzb.ir

توجه : تمام حقوق مطالب براي سایت ادبی شهید رابع استهبان محفوظ مي باشد.

  • نويسنده :
  • بازديد : 44
  • ديدگاه شما میهمان گرامی : 0

غزّه در ماتم

پست شماره 477
11:11 , یکشنبه 23 مهر 1402

فصل  فصلِ غم است ای مردم
«غَزّه » در ماتم است ای مردم

سینه اندوهبارِ«غَزّه » شده
عالمی بیقرارِ «غَزّه » شده

چهرۀ آسمان غبار آلود
از غروب و غبارِ «غَزّه » شده

بس که گُل کرده زخم بر تنِ خاک
موسم نوبهارِ «غَزّه » شده

زندگی زیرِ بارشِ موشک
هرشب و روز کارِ «غَزّه » شده

ماجراهای کربلا تکرار
این زمان در نوارِ «غَزّه » شده

غیرِ قلب سیاه استکبار
هر دلی داغدارِ «غَزّه » شده

روشن از خوشه های آتشِ بمب
تا سحر شامِ تارِ «غَزّه » شده  
                                                  
   از مُصیباتِ مردمِ «غَزّه »
هرچه گویم کم است است ای  مردم

فصل  فصلِ غم است ای مردم
«غَزّه » در ماتم است ای مردم
...........؛...........؛.............

من ندانم چه می کنند امروز
خوش نشینان سازمان ملل

هست در ذات زشت اسرائیل
نقض پیمان سازمان ملل

در کف بی کفایت ابلیس
مانده فرمان سازمان ملل

کودکان ذبح می شوند ، اما
پیش چشمان سازمان ملل

خون گلهای غزه پاشیده
روی دامان سازمان ملل

حرف مفت است در جهان امروز
نام و عنوان سازمان ملل

می رسد آن کسی که خواهد زد
سوت پایان سازمان ملل

در غم «غَزّه » غرق در اندوه
سینۀ عالم است ای مردم

فصل  فصلِ غم است ای مردم
«غَزّه » در ماتم است ای مردم
...........؛...........؛.............

مانده در سینه آهِ آتشبار
از جنایات زشت استکبار

روی لبهای اِرتجاعِ عرب
مانده ننگِ سکوت معنادار

هیچ دانی چه حالتی دارد
با لب تشنه روز ها پیکار ؟

زیر آتش شبانه خوابیدن !
زخم خوردن به لحظۀ افطار ؟؟

دیده ای کودکی غریبانه
سر گذارد به شانۀ دیوار

هیچ دانی چه وحشتی دارد
خانه ات بر سرت شود آوار !؟!؟

زیر بارِ مصائبِ آنجا
قامتِ دل خَم است ای مردم

فصل فصل غم است ای مردم
«غَزّه» در ماتم است ای مردم
...........؛...........؛.............

هرچه دل ، بهر غزه غمگین است
نقش غم در جبین پُر چین است

خوشه خوشه در آسمانِ «رَفَح»
بمب و موشك بجاي پروين است

زير آوارِ خانه ها مدفون
آرزوهاي خوب و شيرين است

چهرۀ صهیونیست آذین از
خونِ گلهای «دِیْریاسین» است

چشم ِسبزِ مزارع زيتون
سرخ از خون ياس و نسرين است

آنچه در جنگِ غزه میگذرد
جنگ سنگ و سلاح سنگین است

روي پيشاني سران عرب
داغ يك ارتجاع ننگين است

رفته از ياد بنده هاي شكم
دشمني را كه خصم ديرين است

رفته از يادشان كه صهيونيست
دشمن ياس و آل ياسين است

وحدت و پایمردی و ایثار
راه آزادی فلسطین است

مثل چشمانِ كودكانِ يتيم
ديده ها پُر نَم است اي مردم

فصل فصل غم است ای مردم
غزه در ماتم است ای مردم
...........؛...........؛.............

غزه هرچند کربلا شده است
پرچمش بیرق عزا شده است

گر چه از خون لاله  دامانش
سرخ چون دشت نینوا شده است

گر چه بی آب و برق و بی دارو
در دل شعله ها رها شده است

با عنایات ایزدی این بار
بند از دست غزه وا شده است

کشتی انتفاضه را این بار
حضرت نوح ناخدا شده است

غزه این بار ، با تمام قوا
یاعلی گفته و به پا شده است

زیر بار شکستِ پی در پی
قامت صهیونیست تا شده است

ملت ما فقط نه ، که دنیا 
باز با غزه همصدا شده است

ای هیولای دیو سیرت مست
تازه آغاز ماجرا شده است

بعد طوفان سرخ الاقصی
موقع رفتن شما شده است ...


علی اکبر شجعان

توجه : تمام حقوق مطالب براي سایت ادبی شهید رابع استهبان محفوظ مي باشد.

  • نويسنده :
  • بازديد : 81
  • ديدگاه شما میهمان گرامی : 0

شب شعر استهبان 1402

پست شماره 467
6:17 , دوشنبه 10 مهر 1402

توجه : تمام حقوق مطالب براي سایت ادبی شهید رابع استهبان محفوظ مي باشد.

  • نويسنده :
  • بازديد : 63
  • ديدگاه شما میهمان گرامی : 0

عشّاق الحسین

پست شماره 466
16:34 , پنجشنبه 05 مرداد 1402

به نام خدا

دوستان و اعضای محترم

سلام علیکم

قصد داریم درایام محرم بخصوص دهه اول برنامه ای بگذاریم هرشب به معرفی پنج نفر از درگذشتگان که خصائص حسینی واهل بیتی داشتند بپردازیم و براشون طلب صلوات و فاتحه کنیم،
دوستان عزیزی که مایل هستن یادی از پدر یاپدربزگ درگذشته شون بشه مشخصات همراه با ذکر یک خاطره که به نوعی تربیت دینی عملی محسوب میشود نوشته وبه خصوصی اینجانب جهت ویرایش ارسال کنند!


نام این برنامه عشاق الحسین است!

چنانچه دوستی دراین برنامه شرکت نکنه؛ جای گلایه کردن به ما باقی نخواهد ماند ،

احمد جعفری اصل
استهبان

توجه : تمام حقوق مطالب براي سایت ادبی شهید رابع استهبان محفوظ مي باشد.

  • نويسنده :
  • بازديد : 72
  • ديدگاه شما میهمان گرامی : 7

شب شعر عاشورا402

پست شماره 465
16:28 , چهارشنبه 04 مرداد 1402

بیست و ششمین مراسم شب شعر عاشورای استهبان
با حضور شعرای مطرح کشوری و استانی

زمان : دوشنبه سیزدهم محرم الحرام 1445 هجری قمری

نهم مرداد 1402

ساعت 8 شب
مکان : استهبان تالار شمس

توجه : تمام حقوق مطالب براي سایت ادبی شهید رابع استهبان محفوظ مي باشد.

  • نويسنده :
  • بازديد : 72
  • ديدگاه شما میهمان گرامی : 0

جون بن حوی

پست شماره 464
11:29 , سه شنبه 27 تیر 1402

 


🍁🥀 #تسلیت_مولایم


🩸👴🏿 جون بن حوی
🔮 خیلی‌ها اسم جون را در روضه‌ها شنیده‌اند کسی که در بیشتر اوقات از او با عنوان غلام سیاه امام حسین (علیه السلام) یاد می‌کنند. جون بن حوی اهل نوبه منطقه‌ای در آفریقا بود که ابتدا امیرالمومنین او را از فضل بن عبدالمطلب خرید و سپس به ابوذر غفاری بخشید برای همین هم بعد از مرگ او دوباره نزد امام برگشت، مدتی در خدمت امام حسن (علیه السلام) و بعد از آن در جوار امام حسین (علیه السلام) بود. 

🌀 در روایت‌ها و نقل قول‌ها می‌گویند جون استعداد و توانایی منحصر به فردی در ساخت و تعمیر اسلحه داشت و حتی در کربلا خیمه‌ای برپا کرده بود تا سلاح سپاه سیدالشهدا را تعمیر کند.

🏴🚩 افتادن به پای امام برای حضور در نبرد

📜 در مستند‌های تاریخی نوشته‌اند که در عاشورا جون برای جنگ در میدان سراغ امام رفت و حتی حضرت زینب سلام الله علی‌ها را واسطه قرار داد تا ایشان اذن او را برای نبرد از اباعبدالله بگیرد؛ اما حضرت با او مخالفت کرد و فرمود: «من به تو اذن می‌دهم که از این سرزمین بروی و جان خود را حفظ کنی، زیرا تو همراه ما آمدی تا به عافیت و خوشی برسی، پس در گرفتاری ما خود را مبتلا مساز.»

💔 جون در پاسخ به این حرف خودش را به پای امام انداخت و گفت: «ای پسر پیغمبر آیا سزاوار است که من در زمان خوشی و نعمت نان خور شما باشم، ولی در سختی‌ها شما را تنها بگذارم؟ درست است که بوی بد، نژادی فرومایه و رنگ سیاه دارم؛ ولی شما بر من منّت بگذار و مرا به آسایش جاویدان بهشتی برسان تا بدنم خوشبو، نژادم شریف، و رویم سفید شود. نه، هرگز! به خدا قسم از شما دور نمی‌شوم تا اینکه خون سیاه خویش را با خون پاک شما درآمیزم!»

🤲🏻 دعای عجیب سیدالشهدا در حق جون

🏴🚩جون بن حوی بعد از اینکه از امام اذن گرفت راهی میدان شد شروع به رجزخوانی کرد: «چگونه می‌بینند گنهکاران، ضربت شمشیر مشرفی هندی و برّان غلام سیاه راکه با دست و زبان از فرزندان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دفاع می‌کنم❓ امید به شفاعت و نجات از یگانه شفیع نزد خدای یکتا رسول اکرم دارم.»

✍🏻 نوشته‌اند که جون در این رزم حدود ۲۵ نفر از سپاهیان دشمن را به هلاکت رساند و بعد از آن خودش به شهادت رسید. او جزو آن دسته از کسانی بود که هنگام شهادت امام بربالینش رفت و برایش این دعا را خواند: «خدایا صورتش را سفید گردان؛ بوی او را پاکیزه و خوشبو گردان؛ او را با محمد صلی الله علیه و آله و سلم محشور کن و میان او و خاندان پیامبر آشنایی برقرار ساز.»

✨🌸 پیکری که بعد از ۱۰ روز بوی عطر می‌داد✨

👤 یکی از ویژگی‌هایی که شاید جون را از دیگر یاران اباعبدالله متمایز می‌کند ماجرای تفحص پیکر اوست. 

💎 از قول امام باقر علیه السلام در این باره نوشته‌اند که پیکر او را ۱۰ روز بعد از دفن شهدای کربلا از عطر خوشی که داشت پیدا کردند.


🚩 أللَّھُمَ‌؏َـجِّلْ‌لِوَلیِڪْ‌ألْفَرَج
# یا_حسینِ_زمان_(عج)
# یا_زینب_(س)

ارسال کننده: جواهریان

توجه : تمام حقوق مطالب براي سایت ادبی شهید رابع استهبان محفوظ مي باشد.

  • نويسنده :
  • بازديد : 109
  • ديدگاه شما میهمان گرامی : 0

حضرت مسلم بن عقیل ع

پست شماره 463
13:43 , یکشنبه 04 تیر 1402


بر بلندای دارالإماره رفته‌ای تا کجا را ببینی؟
رفته‌ای تا که از آفرینش ابتدا انتها را ببینی؟

ای وفای به عهدت مسجّل، آسمان پشت چشمت معطّل 
بهتر از هر کسی می‌توانی راز قالوا بلی را ببینی
 
خنده کن تا ملائک بخندند، حلقه‌ی عشق دورت ببندند 
حوریان در طوافت بچرخند، صف به صف انبیا را ببینی 

جمع مستقبلین‌ات بنازم، صف‌به‌صف مؤمنین‌ات بنازم 
بهتر از این کجا می‌توانی مرحبا مرحبا را ببینی؟

اندکی صبر کن ای سر سرخ، اندکی بیشتر بر بدن باش
غرق شو در ولیِّ خداوند، تا مقام فنا را ببینی

چشم می‌بندی و چشم دل را می‌گشایی بر آن سوی هستی
خوش به حالت اگر می‌توانی روی ماه خدا را ببینی 

کوفیان تا ابد شرمگین‌اند، چشم‌ها ریخته بر زمین‌اند 
رفته‌ای بر بلندای این شهر، تا کدام آشنا را ببینی؟

دربدر، چشم‌های قشنگت، در پی چشم‌های حسین است
رفته‌ای شاید از این بلندی، مکّه تا کربلا را ببینی؟

بس که شخصیّتی بی‌بدیلی، مُسلِم روزگار عقیلی
می‌توانی از این منظرِ سرخ، آن سوی ماجرا را ببینی 

آن عطش‌رود آبی فرات است، تشنه‌لب این طرف کائنات است
پلک‌ها را کمی بازتر کن، تا که موجِ بلا را ببینی 

خیمه‌گاهِ خدا غرق آه است، تیغ‌ مشغول قتل و گناه است
 قد بکش تا بریده‌بریده، گودی قتلگا‌ را ببینی
 
علقمه غرق شد در ابالفضل، کربلا شد سراسر ابالفضل
دست‌ها را کمی سایبان کن، تا که دست‌ وفا را ببینی 

داغ در کربلا بی‌حساب است، تیر دنبال قلب رباب است
چشم‌ها را ببر پشت خیمه، تا که زیر عبا را ببینی 

موجِ سرخِ بلایی می‌آید، روزِ بی انتهایی می‌آید 
زودتر جان بده تا مبادا، ماهِ در بوریا را ببینی 

صبر کن لشکرِ سر بیاید، روز تنهایی‌ات سر بیاید 
صبر کن مرد تنهای کوفه! لشکرِ سرجدا را ببینی 

چند روزی تحمّل کن ای مرد، تا کمی بگذرد این غم و درد
کاروانی به کوفه بیاید، خنده‌ی بچه‌ها را ببینی

عاتکه دخترت که شهید است، دختر دیگرت که اسیر است
خنده کن تا جلوتر بیاید، خار در دست و پا را ببینی

صبر کن تیغ‌ها جان بگیرند، انتقام شهیدان بگیرند 
صاحب‌الامر از ره بیاید، دستِ مشکل‌گشا را ببینی

✍️ #ایوب_پرنداور

توجه : تمام حقوق مطالب براي سایت ادبی شهید رابع استهبان محفوظ مي باشد.

  • نويسنده :
  • بازديد : 141
  • ديدگاه شما میهمان گرامی : 3

یاعلی گفتیم و...

پست شماره 462
8:58 , جمعه 02 تیر 1402

 


با خیالت غزلی در شُرف آغاز است
در هوای تو دلی منتظر پرواز است
.
طرح انگور ضریح تو یادم آورد
که در میکده ات رو به خلایق باز است
.
ما همه مست غدیر خم دستت هستیم
مستی از دست تو یک مستی بی اندازه ست
.
باز هم نام تو را بر لبش آورده مسیح
به امید دم تو در صدد اعجاز است
.
هر طرف می نگرم روی تو را می بینم
دائم از مأذنه نام تو طنین انداز است
.
آمدی تا که به صحرا بکشی مجنون را
سر و سامان بدهی جنگل بی قانون را
.
دل که با حال و هوای تو هوایی باشد
مقصد راه قرار است رهایی باشد
.
دوستت دارم و سلمان به همه ثابت کرد
عاشقت فرق ندارد که کجایی باشد
.
از تمنای وصال تو فقط باید گفت
راوی شعر اگر شیخ بهایی باشد
.
من به نادانی خود معترفم ، می دانم
محفل انس تو باید علمایی باشد
.
از بد حادثه اینجا به پناه آمده ام
تا کجا بین من و دوست جدایی باشد
.
من فقط چشم به راهم که ببینم روزی
گنبد همسرتان نیز طلایی باشد
.
مروه را گشتم و دیدم که صفا در نجف است
حرم حضرت زهرا به خدا در نجف است
.
ای به الطاف تو اصحاب کرم وابسته
شده یک عمر به مدح تو قلم وابسته
.
وسط این همه وابستگی بی حاصل
شکر بسیار که هستم به حرم وابسته
.
هر غریبی که به ایوان نجف می آید
می شود با زدن چند قدم وابسته
.
جنس بازار تو عشق است و امید است و رضاست
شده ام سخت به این چند قلم وابسته
.
در دم و بازدم من جریان داری تو
به نفس های تو هستم همه دم وابسته
.
عاشقان تو به فقری ابدی خو کردند
تا نباشند به دینار و درم وابسته
.
ما از آن پاک دلانیم که آرامش ما
هست چون موج خروشان به عدم وابسته
.
ریشه در خاک عدم داشت که با حضرت نور
بی نهایت شده بودید به هم وابسته
.
هر دو در معرفت و عشق زبانزد هستید
چون گل سرسبد آل محمد هستید
.
به تو مستان لقب ساقی کوثر دادند
بیخود از خود شده و نادعلی سر دادند
.
از شراب تو به جبریل تعارف کردند
شوق پرواز تو را هم به کبوتر دادند
.
جامی از عشق تو را حضرت سلمان نوشید
جرعه ای نیز به مقداد و ابوذر دادند
.
گاهی اوقات به این فکر می افتم که چرا
به یکی کم به یکی چند برابر دادند
.
کاش می شد که میان همه تقسیم کنند
ساغر معرفتی را که به قنبر دادند
.
معجزاتی که خدا داد به پیغمبرها
همه را جمع نمودند و به حیدر دادند
.
و خدا در دل ما حسرت دریا نگذاشت
غیر او هیچ امیری به جهان پا نگذاشت
.
مستم از جام شرابی که پر از آگاهی ست
شعر من از سر سرمستی و خاطر خواهی ست
.
مستم آنقدر که انگشت نمایم کردند
مستم آنقدر که گفتند علی اللهی ست
.
شرح این قصه بلند است بلند است بلند
در شگفتم که چرا عمر به این کوتاهی ست
.
تا در آغوش غزل های ” صغیر ” افتادم
روحم آشفته تر از ” وحدت کرمانشاهی ” ست
.
چاه ها بی خبرند از غم بی پایانت
راز اندوه تو در بغض کبوتر چاهی ست
.
جاده ای که به تو ای شاه نجف ختم نشد
آخرش دربدری ، بی خبری ، گمراهی ست
.
ما به درگاه تو از روی نیاز آمده ایم
به خدا از سفری دور و دراز آمده ایم
.
آبرومند تر از نام علی نامی نیست
چه کسی گفته که در نام تو ایهامی نیست
.
نام تو نام خدا ، نام خود قرآن است
تو نباشی به خدا دینی و اسلامی نیست

قاضیان از تو بریدند که در این دوران
پرچم عدل برافراشته بر بامی نیست
.
روز و شب نامه نوشتیم برای تو ولی
دیرگاهی ست که از سمت تو پیغامی نیست
.
ابر و چاه و مه و خورشید و فلک می دانند
که شب چشم تو اصلاً شب آرامی نیست
.
دوش دیدم که ملک بر در میخانه نوشت
که شرابی به جز از عشق تو در جامی نیست
.
خواجه لطف غزلش را به تو مدیون بوده ست
او خبر داشته بی لطف تو الهامی نیست
.
دل طوفانی من در نجف آرام گرفت
دل به دریا زد و از دست خودت جام گرفت
.
عشقت آتش شد و در خرمن عمان افتاد
هر که مجنون تو شد بی سر و سامان افتاد
.
” نیّر ” از نور وجود تو منور گردید
” محتشم ” سوخت و آتش به نیستان افتاد
.
غربت و داغ تو را با دل و جانش حس کرد
چشم هر کس که به سالار شهیدان افتاد
.
” بوستان ” شیفته ی آل محمد گردید
” سعدی ” عاشق شد و راهش به گلستان افتاد
.
چارده بند به ” پروانه ” عنایت شد و بعد
کشتی شعر در امواج خروشان افتاد
.
چشم های تو به دنبال دو شاعر می گشت
قرعه ی فال به نام من و باران افتاد
.
یازده میکده در خوشه ی انگورت بود
که یکی نیز به دامان خراسان افتاد
.
حرف انگور شد و مست و خراب افتادم
” چه کنم کار دگر یاد نداد استادم “
.
سرخوشانی که در این میکده پیری دارند
مثل تو از غم دنیا دل سیری دارند
.
باید از میثم تمار و ابوذر پرسید
چه امیری چه امیری چه امیری دارند
.
دار برپاست و ریگ ربذه سوزان است
عاشقان تو عجب راه خطیری دارند
.
اهل بیت تو سر سفره ی افطاریشان
چه یتیمی چه فقیری چه اسیری دارند
.
دید محراب که در لحظه ی شق القمرت

ابروانت چه مراعات نظیری دارند
.
شعر ما تشنه ی نقد است تو نقادی کن
شاعران روحیه ی نقدپذیری دارند
.
غرق در عطر بهشتند و به تو مدیونند
شاعرانی که در ایوان نجف مدیونند
.
باز در حلقه ی ذکر تو نشستیم علی
ما مسلمان شده ی روی تو هستیم علی
.
تا تو بر حقی و حق دور سرت می گردد
ما بر آنیم که جز حق نپرستیم علی
.
توبه کردیم نگوئیم خدایی اما
باز هم در حرمت توبه شکستیم علی
.
دست از هر چه به جز توست در عالم شستیم
به تو پیوسته و از خلق گسستیم علی
.
شیر در کاسه ی ما نیست ولی اشک که هست
ما یتیمان همگی کاسه به دستیم علی
.
” ای دل ریش مرا با لب تو حق نمک “
خسته ام خسته ام از گردش این چرخ و فلک
.
دل نشین است در این جاده مسافر بودن
شعر چشمان تو را خواندن و شاعر بودن
.
به حریم حرم عشق پناه آوردن
در نجف ماندن و یک عمر مجاور بودن
.
یا علی گفتن و از هر دو جهان دل کندن
بر سر سفره ی احسان تو حاضر بودن

دل سپردن به فرامین تو و فرزندت
از مریدان حبیب بن مظاهر بودن
.
از شراب نفس پنج تن و پنج امام
مست گردیدن و هم باده ی جابر بودن
.
شاهد از عرش حدیث ثقلین آوردن
آیه ی روشنی از سوره ی فاطر بودن
.
بارها گفته ام و بار دگر می گویم
ها علیٌ بشرٌ کیف بشر می گویم
.
مطلع شعر تو ای عشق ” هو الباران ” است
قسمت چشم تو از روز ازل باران است
.
اشک آهسته و پیوسته ی تو تا جاری ست
روزی روز و شب اهل محل باران است
.
به امیدی که در افلاک قدم بگذاری
آسمان غرق ستاره ست ، زحل باران است
.
سوره ی ” روم ” به سمت تو اشارت دارد
سوره ی نحل به یُمن تو عسل باران است
.
بت شکستن فقط از دست تو بر می آید
کفر می بارد و این شهر هبل باران است
.
خیبر و خندق از این قاعده مستثنی نیست
عبدود ریخته در لشگر و یل باران است
.
بس که در خلوت یاد تو به وجد آمده ام
دفتر شعر من امروز غزل باران است
.
واژه ها باز به این شعر هجوم آوردند
آیه ی روشنی از سوره ی ” روم ” آوردند
.
سائل آن است که بر خواستن اصرار کند
در تکاپوی طلب کوشش بسیار کند
.
سال ها در پی آن کهنه شرابی هستم
که مرا نیز به عشق تو گرفتار کند
.
نیست در شهر نگاری که دل از من ببرد
یا مرا از مِی الطاف تو سرشار کند
.
مرگ می آید و رخساره برافروخته است
تا مرا لحظه ای از خواب تو بیدار کند
.
عاشق مرگم از آن رو که تو را می بینم
کو حبیبی که مرا لایق دیدار کند
.
هیچ کس نیست که مانند تو با قاتل خویش
مهربان باشد و مانند تو رفتار کند
.
نخل ها روزه گرفتند و به این امّیدند
که رطب با لب شیرین تو افطار کند
.
کاش با عطر تو این خانه معطر بشود
چشم هایم به جمال تو منوّر بشود
.
در حرم یافته ام چاره ی ناچاری را
بردم از یاد در این میکده هشیاری را
.
عشق و عرفان ” بهایی ” به هم آمیخته بود
تا دو چندان بکند جلوه ی معماری را
.
قمر هاشمی از محضر تو یاد گرفت
راه ساقی شدن و رسم علمداری را
.
زینب از مادر خود گرچه فراوان آموخت
از تو آموخته آداب پرستاری را
.
بیتی از سعدی شیراز به یادم افتاد
تا به پایان ببرم این غزل جاری را
.
” گر طبیبانه بیایی به سر بالینم
به دو عالم ندهم لذت بیماری را “
.
هیچ دردی به جز از دوری تو مشکل نیست
دل که دیوانه ی عشق تو نباشد دل نیست
.
کاش می شد که از این کلبه ی ویران گاهی
از غمت سر بگذارم به بیابان گاهی
.
من به دنبال تو گشتم همه جا را اما
کوفه شهری ست که در آن دل انسان گاهی …
.
از خدا بی خبرانش به تو ثابت کردند
می فروشند خدا را به کفی نان گاهی
.
لطف تو شامل حالم شده در شهر نجف
که غزل ساخته ام گوشه ی ایوان گاهی
.
حرمت میکده ی ماست عجب معرکه ای !
حرمت غرق فرشته ست چه جولانگاهی
.
در غزل نام خدا را به تو نسبت دادن
گر چه کفر است ولی از تو چه پنهان گاهی …
.
تو از آشفتگی و غربت من باخبری
دوست دارم که به دادم برسی آن گاهی …
.
که از اجل می رسد از راه و در آن پیچاپیچ
جز تو از هر چه بپرسند نمی دانم هیچ
.
با نفس های تو  در صور دمید اسرافیل
سائل سفره ی احسان تو شد میکائیل
.
خانه را ساخت به یُمن قدمت ابراهیم
آرزو کرد فداب تو شود اسماعیل
.
چه غم از کینه ی نمرود اگر در آتش
متوسل به یدالله شود دست خلیل
.
نوح با بردن نام تو گذشت از طوفان 
ید بیضای تو بوده ست شکافنده ی نیل
.
چه غم از بارش باران بلا بر ایوب 
اگر آموخته باشد ز علی صبر جمیل
.
بارها برده خدا نام تو را در تورات
بارها برده خدا نام تو را در انجیل
.
به خداترسی و عدل تو اشارت دارد 
قصه ی شمع و شب و آتش و دستان عقیل 
.
نرسیدیم به سرمستی بی حد ساقی 
تا به انگور ضریح تو نبستیم دخیل
.
مرگ بازیچه ی دستان تو وبده ست علی
از تو رخصت نگرفته ست مگر عزرائیل ؟!

.
بار غم های تو را آمد و بر دوش گرفت 
ملک الموت تو را سخت در آغوش گرفت 
.
هر دلی طوف حرم کرد چه بیدل برگشت
زائر آسان به حرم آمد و مشکل برگشت
.
باز با دست تهی آمد و گردن کج کرد
باز با دست پر از پیش تو سائل برگشت
.
خانه ی واقعی زائرتان بود نجف
جگرش سوخت زمانی که به منزل برگشت
.
هر که دل بست به تو مجتهدی اعلم شد
هر که مجنون تو شد عارف کامل برگشت
.
ماه با دیدن رویت به محاق افتاد و
کوه از گرد حریمت متزلزل برگشت
.
جوهر عشق تو درمان سیه رویی ماست
” سید حمیری ” از پیش تو ” مقبل ” برگشت
.
بارها نادعلی خواند و تو را واسطه کرد
حضرت یونس اگر زنده به ساحل برگشت
.
” ماه و خورشید هم این آینه می گردانند “
انبیا نیز در این مرحله سرگردانند 
.
شعر شرمنده شد از این که تو را ماه نوشت
یا تو را مخزن الاسرار شبانگاه نوشت
.
باید از روشنی ” انفسنا ” درس گرفت
تا که اوصاف تو را با دل آگاه نوشت
.
ایزد از روز ازل مدح تو را گفت ولی
شمّه ای از تو در این فرصت کوتاه نوشت
.
داغت آنقدر عظیم است که در دفتر درد 

تا ابد می شود از این غم جانکاه نوشت
.
شعر یکپارچه آتش شد و خاکستر آن
غزلی بود که هم قافیه با آه نوشت
.
با خط نور خدا بر سر درهای بهشت
اشهد انّ علیاً ولی الله نوشت
.
هر که از هول قیامت به تو آورد پناه
گفت لا حول و لا قوه الا بالله 
.
ردّ پای تو در اقصای فلک بوده و هست
نقش برجسته ی ” الله معک ” بوده و هست
.
تو خدا نیستی اما به خدا در دل من
این یقینی ست که آلوده به شک بوده و هست 
.
پرده از قامت کعبه بگشایند ای کاش 
یا بفهمند چرا جای تَرَک بوده و هست 
.
گوش دل باز کن و چشم دلت را وا کن
در نجف غلغله ی خیل ملک بوده و هست 
.
هر که دارد هوس نان و نمک بسم الله 
سر این سفره فقط نن و نمک بوده و هست 
.
من احادیث تو را خواندم و دیدم که هنوز
خاطری سوخته از باغ فدک بوده و هست 
.
هر کرامت که شنیدیم به عالم از توست
شک ندارم ، نمک سفره ی ما هم از توست 
.
کافرانی که به دست تو مسلمان شده اند
یک شبه با نفست حافظ قرآن شده اند 
.
ذرّه های که فقط دور تو می چرخیدند
به فلک رفته و خورشید درخشان شده اند 
.

ابر و باد و مه و خورشید و فلک یک عمر است 
بر سر سفره ی احسان تو مهمان شده اند 
.
تا به آغوش غریب تو پناه آوردند
دل به دریا زده و گوش به فرمان شده اند
.
بی ولای تو کسانی که عبادت کردند
از نماز شب خود نیز پشیمان شده اند
.
” جلوه گاه رخ تو دیده ی من تنها نیست ” 
مشت و دیوانه در این شهر فراوان شده اند 
.
به جهان خرّم از آنم که تو از آن منی
ماه من هستی و خورشید درخشان منی
.
عاشقان تو اگر پا به حرم بگذارند
پای در حلقه ی اصحاب کرم بگذارند 
.
پیری آغاز رکوع است مبادا پس از این 
طاعتم را به حساب قد خم بگذارند 
.
گفته ام با پسرانم که مبادا یک روز 
از عزاداری فرزند تو کم بگذارند
.
من به آن ها همه ی عمر وصیت کردم
دفتر شعر مرا در کفنم بگذارند
.
تا حرم فاصله ای نیست خودم می دانم
در غزل های تو تا چشم به هم بگذارند
.
بوی ایوان تو می پیچد و بعد از آن هم
وقت آن است که پا را به حرم بگذارند
.
تشنه ی روی تو هستیم به بیداری و خواب
” گاه گاهی به نگاهی دل ما را دریاب ” 
.
خیره شد دیده ی محراب به ابروهایش
اقتدا کرد شب تار به گیسوهایش
.
از همان روز که شد ساقی کوثر ، انگار
تاک پیچیده بع دور و بر بازوهایش
.
چاه ها هم نفس آه و فغانش بودند
نخل ها در عطش شبنم شب بوهایش
.
بس که از دایره ی درک بشر بیرون است
عقل حیران شده از بُعد فراسوهایش
.
عدلش آن قدر جهان را به تکاپو انداخت
که به هم ریخت زمین نظم ترازوهایش
.
دائم الذکرم و دائم به لبم نام علی ست
این من و عالم درویشی و هو هوهایش
.
وُسع رفتن به نجف را که ندارم ، اما
راهی مشهدم و عاشق آهوهایش
.
اهل قم هستم و با رغبت بی حد نجف
شده ام شیفته ی جاده ی مشهد به نجف 
.
نفسم تشنه ی این راز و نیاز است هنوز
دلم افروخته از سوز و گداز است هنوز 
.
باده نوشان پریشان و خمارآلوده
بشتابید در میکده باز است هنوز
.
هرچه از غربت مولا بنویسیم کم است
شرح این قصه ی پر غصه دراز است هنوز
.
متولد شده در کعبه ولی در مکه
بردن نام علی مسئله ساز است هنوز
.
در خودش عطر قدم های علی را دارد
تَرَک کعبه اگر چشم نواز است هنوز
.
شیعه را می کشد این داغ که صدها سال است 
مدفن فاطمه در چنگ حجاز است هنوز
.
در مسیر علی و فاطمه جان می بازیم
ما برای حسنش نیز حرم می سازیم
.
هر که از دوری او حوصله اش سر رفته
پس هوایی شده و مثل کبوتر رفته
.
دور تا دور حرم چرخ زده صدها بار
از دری آمده و از در دیگر رفته
.
چون یتیمی که به آغوش پدر برمی گردد

به طواف حرم ساقی کوثر رفته
.
دست و بازوی حسینش به خود اوست شبیه
چشم های حسنش هم به پیمبر رفته
.
شب معراج پیمبر به وضوح این را دید
که مقام علی از عرش فراتر رفته
.
دید آوازه ی نامش همه جا پیچیده
دید آوازه ی او تا خود محشر رفته
.
هر که از باده ی شعر علوی مست شده
به سراغ می و میخانه و ساغر رفته
.
مست از جام شرابی ازلی باید بود
حق علی بود و علی هست و علی خواهد بود 
.
ماه در اشک علی چشمه ی زمزم را دید
صورت و سیرت پیغمبر اکرم را دید
.
باد هم از نفس افتاد و در آیینه ی او
غربت و بی کسی عالم و آدم را دید
.
باید از منظر چشمان علی در کوفه
قدر نشناس ترین مردم عالم را دید
.
باید از روزنه ی مسلم و فرزندانش
کوچه در کوچه ی این شهر محرّم را دید
.
باید از دیده ی زینب به جهان کرد نگاه
تا که بر دار سرافرازی میثم را دید
.
سبز شد خاطره ی کرب و بلا در ذهنش
هر که بر گنبد او سرخی پرچم را دید
.
چون که مظلوم ترین چهره ی تاریخ علی ست
آخرین شاهد دیوار و در و میخ علی ست
.
روز و شب بر لب خود آیه ی لبخندی داشت
در فراوانی غم ها دل خرسندی داشت
.
عرش از روز ازل خانه ی او بود ولی
در شگفتیم که با خاک چه پیوندی داشت
.
از در قلعه بپرسید خودش خواهد گفت
فاتح قلعه چه بازوی تنومندی داشت
.
شرط توحید حقیقی ست ارادت به علی
هر که شد بنده ی مولا چه خداوندی داشت
.
مادرم در شُرف مرگ فقط گفت : علی
پدرم موقع مردن به لبش پندی داشت …
.
که به این طایفه در هر دو جهان راغب باش
پسرم ! طالب فرزند ابوطالب باش
.
به نجف رفت و نگاهی به فراسو انداخت
دست در موی پریشان شده ی او انداخت
.
تا که از راه رسید از در و دیوار شنید :
پادشاه است گدایی که به او رو انداخت
.
این حرم یا همه را کرب و بلایی کرد و
یا به یاد حرم ضامن آهو انداخت
.
سخت مبهوتم از آیین رجزخوانی او
تشنه ام تشنه ی چینی که به ابرو انداخت
.
عالم و آدم از آن هیمنه بر خود لرزید
رزم او سخت حهان را به تکاپو انداخت
.
خیبر از ترس بلافاصله از هم پاشید
حرز یا فاطمه اش را که به بازو انداخت
.
ذوالفقار آمد و در سینه نفس ها شد حبس
باد را هیبتش از هی هی و هو هو انداخت
.
جز علی کیست که این گونه سرآمد باشد
روح قرآن شود و جان محمد باشد
.
بشنو از نی که در این باب حکایت باقی ست

تا خدا هست و علی هست ، ولایت باقی ست
.
هرچه رفتم به نجف شوق من افزون تر شد
تا دم مرگ هم این شور زیارت باقی ست
.
جن و انسان و ملک زائر کویش هستند
تا ابد در حرمش عرض ارادت باقی ست
.
سال ها از تو فقط دم زده ام اما باز
بر زبان لحظه ی توصیف تو لکنت باقی ست
.
چارده قرن سرودند و سرودیم ولی
شرح غم های تو تا روز قیامت باقی ست
.
باز در خلوت خود شام غریبان دارم
من به بخشندگی و لطف تو ایمان دارم
.
دل زهرایی مولا وطن فاطمه بود
همه ی دلخوشی اش داشتن فاطمه بود
.
روح دریایی او را متلاطم می کرد
زخم هایی که به روی بدن فاطمه بود
.
یاس خود را متمایل به کبودی می دید
یاس ، همرنگ عقیق یمن فاطمه بود
.
مرتضی بار امانت نتوانست کشید
مصطفی منتظر آمدن فاطمه بود
.
بی وضو دست به این شعر نباید بزنند
قلم و دفتر من سینه زن فاطمه بود
.
بر مزارم بنویسید که تا آخر عمر

از محبان حسین و حسن فاطمه بود
.
تا ابد چشم به راه پسرش می مانم
” عجّل الله تعالی فرجه می خوانم “
.
.
.
احمد علوی

.

توجه : تمام حقوق مطالب براي سایت ادبی شهید رابع استهبان محفوظ مي باشد.

  • نويسنده :
  • بازديد : 85
  • ديدگاه شما میهمان گرامی : 2
[کاربران آنلاين (0 نفر)]